X
تبلیغات
رایتل

تقریری از اعتراض ِ چهارم ِ کتاب ِ اعتراض‌ها و پاسخ‌ها(اعتراض آرنو به دکارت)

چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 01:15 ب.ظ

آن‌چه در ادامه می‌خوانید حاصل ِ یک کار ِ کلاسی راجع به اعتراض چهارم از کتاب اعتراض‌ها و پاسخ‌ها است.

این کتاب حاصل ِ مباحثات ِ مکتوب دکارت با فلاسفه و متکلمان ِ عصر خویش به واسطه‌ی ِ مرسن بوده است.

اعتراض ِ چهارم نوشته‌ی ِ آنتوان آرنو می‌باشد و یکی از مهم‌ترین اعتراض‌های ِ این کتاب است.

آنتوان آرنو  Antoine Arnauld(1694-1612)

آنتوان آرنو فرزند ِ بیستم و آخر ِ وکیل ِ فرانسوی آنتوان آرنو بود. او در 6 فوریه 1612 زاده شد و در 8 آگوست 1694 از دنیا رفت. برای ِ تمایز ِ وی با پدرش او را le Grand Arnauld لقب دادند. او الهی‌دان، ریاضی‌دان و فیلسوف ِ کاتولیک بود. وی یکی از رهبران ِ فرقه یانسنیست‌های ِ پورت-رویال بود.

پورت-رویال صومعه‌ای است در پاریس بود که در سال 1626 ساخته شد و محلی برای یانسنیست‌ها بود.

یانسنیسم جنبشی مسیحی و کاتولیک در فرانسه بود که بر گناه ِ نخستین، شرارت ِ بشر، ضرورت ِ رحمت ِ الهی، و سرنوشت تاکید داشت. این حرکت ریشه در آثاری از الهی‌دان ِ آلمانی کورنلیوس یانسن داشت که پس از مرگ ِ وی در 1638 منتشر شد. این آثار توسط ِ دوست ِ او ژان دورگی‌یر در صومعه سنت سیرن و پس از مرگ ِ وی توسط ِ آرنو معرفی و تبلیغ شد. مرکز ِ فعالیت ِ این فرقه‌ی ِ مستقل از کلیسای ِ کاتولیک، صومعه پورت-رویال بود.

یانسنیست‌ها مخالفان ِ زیادی در میان ِ روحانیون ِ کاتولیک به ویژه یسوعی‌ها داشتند. گر چه یانسنیست‌ها خود را پیرو ِ آگوستینوس معرفی می‌کردند اما یسوعی‌ها اصرار داشتند نام ِ آن‌ها را با کالونیست‌ها(که از فرقه‌های پروتستان بودند) پیوند بزنند. پاپ اینِسنت دهم در 1653 پنج کاردینال ِ این فرقه را تکفیر کرد و پاپ کلمنت ِ یازدهم به کار ِ آن‌ها پایان داد.

مجموعه تالیفات ِ آرنو مشتمل بر 42 جلد ِ قطور است. برخی او را درخشان‌ترین چهره‌ی ِ الهی‌دان ِ قرن ِ خودش می‌دانند و برخی او را بیش‌تر یک مباحثه‌گر ِ خوب به حساب می‌آورند. اما همه متفق‌اند او به اندازه الهیات در فلسفه نیز آگاه و مسلط بود.

او یکی از مهم‌ترین شرکت‌کنندگان در بحث‌های ِ فلسفی ِ قرن ِ 17 بود. علاوه بر دکارت با مالبرانش و لایبنیتس هم مباحثه داشت. وی با یکی دیگر از اعضای ِ صومعه به نام ِ پیر نیکول Pierre Nicol، منطق ِ پورت-رویال را تالیف کرد که به مدت ِ دو قرن کتابی استاندارد در زمینه‌ی ِ خودش بود.  بعدها پاسکال نیز به جمع او و هم‌ مسلکانش در پورت-رویال می‌پیوندد.

مهم‌ترین عضو ِ دیگر ِ خانواده‌ی ِ آرنو، آنجلیک آرنو است که توسط ِ پدر ِ قدرتمند و متمول ِ خود در سن ِ 11 سالگی به عنوان ِ رئیس ِ صومعه‌ی ِ زنان در پورت-رویال منصوب شد. تعدادی از خواهران و نیز مادر ِ او(پس از فوت ِ همسرش) به صومعه پیوستند و راهبه شدند.

آرنو به مطالعه‌ی ِ فلسفی روی آورد اما قصد داشت شغل پدر را ادامه دهد. در نهایت تحت ِ تاثیر ِ مادر و کشیش ِ اعتراف‌گیرنده‌ی ِ خود به تحصیل در الهیات پرداخت. او در اولین ترجمه مهم ِ انجیل به فرانسه مشارکت داشت و نیز در تدوین ِ کتب ِ منطق و دستور ِ زبان.

آرنو در 29 سالگی اعتراض ِ چهارم و کتاب ِ عشای ربانی را نوشت که دومی در هلند منتشر و منجر به حملات ِ زیادی از طرف ِ کلیسای ِ جامع ِ پاریس به او شد. آرنو پیرو ِ یانسن بود و بسیار به دفاع از او و دیدگاهش در آثاری مانند ِ اولین آپولوژی برای ِ یانسن و دومین آپولوژی پرداخت.

آرنو در سال ِ 1656 به علت ِ بدعت‌آمیز خوانده شدن ِ 5 نظر ِ یانسن از سوربن اخراج شد. پاسکال اثری در حمایت از او با عنوان ِ «نامه‌های ِ کوته‌فکرانه» نگاشت. پس از مدتی به واسطه‌ی ِ اسقف‌های ِ فرانسوی میان ِ او و پاپ مصالحه برقرار شد و آثاری در باره‌ی ِ عشای ِ ربانی، منطق و دستور ِ زبان ِ پورت-رویال و عناصر ِ هندسه‌ی ِ جدید نگاشت. پس از چندی پورت-رویال مجدد آماج ِ حملات ِ مذهبی و مدنی قرار گرفت و باعث ِ گریختن ِ آرنو به هلند شد.

در 15 سال ِ پایانی او در تبعید ِ خود خواسته سپری کرد و به مباحثه با مالبرانش و لایبنیتس پرداخت که دوران ِ پرثمری از نظر ِ فلسفی بود. آرنو معتقد به تفکیک ِ میان الهیات و فلسفه بود. معتقد بود هر پرسشی را باید ابتدا به دقت بررسی کرد، اگر پرسش کلامی باشد بیش‌تر باید با توسل به مرجعیت پاسخ داده شود و اگر فلسفی باشد باید بر پایه عقل پاسخ داده شود. این ایرادی است که او به مالبرانش می‌گیرد که برخی اصولش را از فلسفه و برخی دیگر را از کلام می‌گیرد.

او وظیفه‌ی ِ اصلی ِ کلام را دفاع از حقایق ِ الهی می‌دانست که توسط ِ متن ِ مقدس و آموزش ِ سنت ِ کلیسا به ما داده شده است .

هدف ِ فلسفی آرنو مانند ِ دکارت بهره‌مند شدن از دانش ِ مفید و کارآمد ِ عقلانی بود که در منطق این را تصریح می‌کند.

آرنو برخلاف ِ قدیس سیرن و یانسن و اکثر ِ پورت-رویالیست‌ها رویکردی مثبت به فلسفه داشت.

آرنو خود یک فیلسوف ِ دکارتی بود که معتقد به فیزیک و دوگانگی ِ ذهن-بدن بود. هر چند مانند ِ دکارت ذهن را جوهری کامل مستقل از بدن نمی‌دانست بل‌که آن را بخشی از فعالیت ِ جسم(مغز) به حساب می‌آورد.او بسیار به دفاع از فلسفه دکارت پرداخت گر چه در اصلاح و جایگزین کردن ِ برخی دیدگاه‌هایِ دکارت با مواضع ِ متفاوت اما هم‌خوان درنگ نمی‌کرد.

ماهیت ِ نفس ِ انسانی

آرنو مبنای ِ فلسفه‌ی ِ دکارت را با آگوستینوس مقایسه می‌کند و با نقلی از کتاب ِ «درباره‌ی ِ اراده‌ی ِ آزاد» پیرامون ِ اثبات ِ وجود ِ خدا ادامه می‌دهد:« اولن برای ِ این که[بحث ِ خود را] با بدیهی‌ترین امور آغاز کنیم، از شما می‌پرسم که آیا خود ِ شما وجود دارید، یا نگرانید که مبادا در[پاسخ] به این سوال اشتباه کنید، با آن که به هر حال اگر وجود نداشتید، هرگز نمی‌توانستید اشتباه کنید؟». و این عبارت را با گفته دکارت مقایسه می‌کند:« ولی چه بسا موجود فوق‌العاده قدرتمند و به غایت فریب‌کار وجود داشته باشد که همواره مرا به عمد فریب می‌دهد. در این صورت اگر او مرا فریب دهد، باز هم هیچ شکی نیست که من وجود دارم.»

 

مقایسه دکارت Cogito ergo Sum و آگوستینوس Si fallor, sum

دکارت و آگوستینوس هر دو در مواجهه با شکاکان قرار داشتند. گرچه در دوران ِ آگوستینوس مسیحیت رسمیت یافته بود اما پس از شکست ِ روم از اقوام ِ ژرمن بسیاری از رومیان نسبت به مسیحیت بدبین شدند و سرپیچی از خدایان ِ پیشین را دلیل ِ این شکست می‌دانستند. آگوستینوس در چنین فضائی و در تقابل با شکاکان سعی در دفاع از مسیحیت داشت.

آگوستینوس و دکارت برای ِ عقب نشاندن ِ شکاکان باید ثابت کنند که چیزی وجود دارد و آن چه ابتدا به وجود ِ آن به طور ِ یقینی پی می‌برد خودش یا در واقع نفس و جنبه اندیشنده وجود اوست.

دکارت برای ِ اثبات ِ وجود ِ انسان راهی را می‌رود که بسیار شبیه ِ راه ِ آگوستینوس است.

 

آگوستینوس

آگوستینوس از مادری مسیحی زاده شد و تا جوانی هم وارث ِ مسیحیت ِ مادر بود. اما در 21 سالگی این ارثیه را وانهاد. چند سال بعد او در شهر ِ بندری کارتاژ با آیین ِ مانوی آشنا شد. آیین ِ مانوی از آن جا که دارای ِ مبنای ِ مادی و ثنویت ِ خیر و شر بود برای ِ آگوستینوس منطقی‌تر از مسیحیت جلوه می‌کرد.ضمن ِ این‌که با سبک ِ زندگی ِ بی‌قیدوبند ِ آن دوران ِ او نیز متناسب بود.اما به مرور اعتقاد ِ او به آیین ِ مانوی سست شد و این هم‌زمان با سفر ِ او از کارتاژ به رم و سپس میلان بود. برخورد ِ او با روحانیون ِ مسیحی در این دو شهر به تدریج زمینه‌ی ِ تجدید ِ نظر ِ او راجع به مسیحیت را فراهم آورد.در همین زمان او رساله‌هائی که احتمال ِ زیاد می‌رود از آن ِ افلوطین باشد را مطالعه کرد و سبب ِ فاصله گرفتن ِ او از مادی‌گرائی بود. ملاقات با دو کشیش او را مشتاق به مسیحی شدن و بیزار از وضع ِ اخلاقی ِ خود کرد و در نهایت شنیدنِ صدای ِ کودکی از روی ِ دیوار که به او گفت:«برگیر و بخوان» او را پس از خواندن ِ انجیل به مومنی مسیحی بدل کرد.

آگوستینوس برهان ِ اثبات ِ وجود ِ خدا را مرحله یا ابزاری در روند ِ کلی ِ ایمان آوردن و نجات ِ انسان می‌داند و وجود ِ زمینه‌ی ِ اخلاقی ِ مناسب را لازم. اما صرف ِ شناخت کافی نیست و باید به سمت ِ ایمان ِ فراطبیعی به وحی ِ الهی رفت. نقش ِ عقل پس از ایمان آوردن آغاز می‌شود که عبارت از تعمق و تامل در محتواست. هر چند ممکن است عقل بتواند پیش از ایمان آوردن زمینه را برای ِ ایمان مساعد کند. آگوستینوس معتقد بود هدف ِ واقعی ِ شناخت ِ حقیقت سعادت و بهجت واقعی باشد و نه صرفن اهداف ِ نظری ِ ایمان. در واقع وی فیلسوفی سعادت‌گراست تا عقل‌گرا. او در این که می‌توان به یقین رسید تردید نداشت، و دغدغه‌اش چگونه به یقین رسیدن بود. و مسئله‌ی ِ مهم این که ذهن محدود، متناهی و متغیر ِ انسان چگونه می‌تواند حقایق ِ ازلی و ثابت را بشناسد.

علاوه بر این آگوستینوس مواجهه‌ای فکری با شکاکان که اصحاب ِ آکادمی بودند داشت. او در بحث با ایشان می‌گوید حتا خود ِ شکاکان نسبت به اصل ِ مانع الجمع بودن ِ نقیضین یقین دارند. حتا هنگامی که فریب می‌خورم نیز از تلاش ِ ذهنی ِ خود مطمئنم.

آگوستینوس حواس را به طور ِ کلی خطاکار نمی‌داند، بل‌که آن‌ها همان چیزی را که حس می‌کنند گواهی می دهند. مثل ِ پاروئی که در آب خمیده به نظر می‌رسد هر چند در واقع چنین نیست. در این موارد اگر من حکم کلی کنم که پارو خمیده است خطا کرده‌ام اما اگر بگویم پارو به نظر ِ من خمیده می‌آید حقیقت را گفته‌ام.

اما تشابه اصلی در این‌جاست که آگوستینوس قصد ِ اثبات ِ وجود ِ واقعی در خارج را دارد. و می‌خواهد از حقایق ِ انتزاعی عبور کند. او می‌گوید حتا اگر نسبت به وجود ِ موجودات ِ دیگر یا خدا شک کند، خود ِ این شک کردن حاکی از وجود ِ شک‌کننده است.حتا اگر آن را فریب بپندارم تا وجود نداشته باشم نمی‌توانم فریب بخورم. «فریب می‌خورم، هستم.»

او در رساله‌ای دیگر سه چیزی که انسان از آن‌ها شناخت ِ یقینی دارد را چنین برمی شمرد: 1-وجود دارد 2-حیات دارد 3-می فهمد.

آگوستینوس در مسئله شناخت هر چند حواس را به کلی نامعتبر نمی‌شمرد اما در نهایت عقل را بر آن‌ها برتری می‌نهد. اما او متعلق‌های ِ شناخت را نیز از آن جا که ثابت نیستند و در حال ِ تغییراند یکی از موانع ِ حصول ِ شناخت ِ حقیقی عنوان می‌کند.

او به سه مرتبه شناخت قائل است: 1-عقلی، با رویکرد به امور ِ ثابت و ازلی 2-امور ِ مادی با حواس با استفاده از احکام و قوانین ِ ثابت، شناخت ِ عقلانی 3- ادراک ِ حسی

حال می‌توان به شباهت‌ها و تفاوت‌های ِ دکارت و آگوستینوس نگریست و میزان ِ دوری و نزدیکی آن‌ها را مشخص کرد.

1- دستگاه ِ فلسفی: تفاوت ِ عمده در این‌جاست که دکارت فیلسوفی دارای ِ دستگاه ِ فلسفی است و تمام ِ آرا و نظرات ِ او در خدمت ِ این دستگاه است، اما آگوستینوس فاقد ِ چنین ساختاری در فلسفه‌ی ِ خود است گرچه اهداف ِ او معطوف به دفاع و اثبات ِ حقانیت ِ مسیحیت است اما از دل ِ این هدف دستگاه ِ فلسفی درست نمی شود.

2- من: گر چه به ظاهر هر دو برای اثبات ِ چیزی در خارج در برابر ِ شکاکان به من استناد می‌کنند اما من ِ اندیشنده‌ی ِ دکارتی سرآغاز ِ فلسفه‌ی ِ اوست در صورتی که من ِ آگوستینوس تنها برای ِ غلبه بر شکاکان به کار گرفته می‌شود و به حال ِ خود رها می‌شود.

3- خدا: خدا در فلسفه‌ی ِ دکارت دومین موجودی است که وجود ِ او اثبات می‌شود و وظیفه‌ی ِ کنونی‌اش ضمانت ِ صحت ِ دانش ِ ما و خلق ِ اموری است که ما با وضوح و تمایز درمی‌یابیم در صورتی که برهان ِ اثبات ِ خدای ِ آگوستینوس تنها مرحله‌ای از روند ِ کلی ِ ایمان آوردن است و زمینه‌ی ِ مناسب ِ اخلاقی و

وحی نیز ضروری است، دکارت گرچه در امور ِ دینی به وحی معتقد است اما در فلسفه‌ی ِ او نقشی بازی نمی‌کند.

4- غایت: غایت ِفلسفه‌ی ِ دکارت اثبات ِ خدا و حتا مبارزه با شکاکان نیست بل که بهره‌مند شدن از ثمره‌یِ ِ درخت ِ فلسفه(طب، مکانیک، اخلاق) است، اما در فلسفه‌ی ِ آگوستینوس این غایت به سعادت و بهجت ِ واقعی تغییر می یابد.

5- احساس ِ وظیفه و یافتن ِ راه: سیر ِ دگرگونی و بازیافتن ِ مسیحیت توسط ِ آگوستینوس بسیار کلاسیک است. مردی زاده از مادر ِ مسیحی دین را رها می‌کند و به زندگی بی‌بندوبار روی می‌آورد پس از تغییر عقیده، ملاقات با دو کشیش زمینه‌ی ِ دگرگونی ِ او فراهم می‌شود و در نهایت با صدای ِ کودکی به مسیحیت بازمی‌گردد. اما دکارت با دیدن ِ خواب و تفسیر ِ شخصی‌اش ازخواب‌ها درمی‌یابد که وظیفه‌اش طلب حقیقت به مدد ِ عقل است.


اعتراض ِ آرنو

1- نفس و بدن

1-1 دکارت می‌گوید من می‌توانم در وجود ِ کل ِ اجسام از جمله جسم ِ خود شک کنم، ولی تا وقتی شک می‌کنم،نمی‌توانم در وجود ِ خودم شک کنم.بنابراین من نفس یا موجود ِ اندیشنده‌ای هستم که جدا از جسم است.

اگر کسی بگوید تردید ِ من درباره‌ی ِ وجود ِ جسم مستلزم ِ این نیست که جسمی وجود داشته باشد، پاسخ ِ دکارت چنین است:« ممکن است آن چه را که من از وجودشان آگاه نیستم و معدوم پنداشتم، جز ِ خود ِ من باشند. اما من بحثی روی ِ این امور ندارم و فقط طبق آن چه بر آن آگاهم قضاوت می کنم و نه چیزی که برایم مبهم است.»

حال پرسش ِ اصلی این‌جاست: تامل ِ دوم هم نمی‌تواند پاسخی مناسب برای ِ حل ِ این مسئله داشته باشد که: «از این واقعیت که کسی نمی‌داند چیز ِ دیگر[(جز همین واقعیت ِ موجود ِ اندیشنده بودن)] به ذات ِ او تعلق دارد، چگونه نتیجه می‌شود که واقعن هیچ چیز ِ دیگری به ذات ِ او تعلق ندارد.»

این مسئله‌ای است که دکارت در مقدمه‌ای برای ِ خواننده در تاملات مطرح می‌کند، زیرا از جمله ایراداتی است که پس از انتشار ِ گفتار در روش بر او گرفته‌اند.

آرنو پاسخ ِ دکارت را در تامل ششم می‌یابد: «خدا قادر است تمام ِ چیزهائی را که من واضح و متمایز درک می‌کنم به همان نحو بیافریند. فقط کافی است که من آن را به صورت ِ واضح و متمایز و جدا از یکدیگر درک کنم و مهم نیست کدام قدرت موجب ِ این جدائی شده باشدذ.من از آن حیث که یک موجود ِ اندیشنده‌ام(نه ممتد) مفهوم ِ واضح و متمایزی از خود، و از طرف ِ دیگر از بدن هم از آن حیث که شی‌ای ممتد است (نه اندیشنده) درک ِ واضح و متمایزی دارم»

در این جا آرنو این مسئله در قالب ِ قیاس می‌آورد:

صغرا: نفس و بدن را(به عنوان ِ موجود ِ اندیشنده و موجود ِ ممتد) می‌توان مستقل از هم تصور نمود.

کبرا: هر چیزی را که بتوانیم به طور ِ واضح و متمایز، مستقل از چیز ِ دیگر تصور کنیم در عالم خارج هم می‌تواند مستقل از هم وجود داشته باشند.

نتیجه: پس نفس و بدن می‌توانند در عالم ِ خارج، مستقل از هم وجود داشته باشند.

الف) کبرا وقتی صحیح است، که درباره‌ی ِ مفهوم ِ جامع از چیزی صادق باشد و صرف واضح و متمایز بودن دلیل بر جامع بودن نیست.

خود ِ دکارت هم در پاسخ به اعتراض ِ اول می‌پذیرد برای ِ تجرید ِ ذهن، تمایزی صوری کافی است و نیاز به تمایز ِ واقعی نیست.

ب) اگر کسی در مورد ِ صغرای ِ قیاس تردید کند و بگوید شناخت و درک ِ شما از نفس و جسم ناقص است، پاسخ چیست؟تعریف ِ دکارت که می گوید: « فقط از این طریق که درک می‌کنید جسم، ممتد است، شکل دارد، می‌تواند حرکت کند . نظایر ِ آن، و هر چیزی را که به ماهیت ِ نفس تعلق دارد از آن سلب کنید، کاملن می‌فهمید که جسم چیست، ارزش ِ ناچیزی دارد. کسی که ادعا می‌کند نفس ِ انسان جسمانی است عقیده ندارد هر جسمی هم نفس است. در نتیجه جسم به نفس نسبتی مانند ِ جنس به نوع دارد.

این اشکال بر شیوه‌ی ِ اثبات ِ نفس هم وارد است و هنوز امکان ِ تصور ِ نفس به صورت ِ کامل و جامع و مستقل از جسم وجود دارد.

دکارت در تامل ِ دوم با انکار ِ جسم و اتکا به شک کردن مدعی است به شناختی از وجود ِ خود می‌رسد که صرف ِ اندیشه است و با جسم ارتباطی ندارد. اما تنها نتیجه‌ای که می‌توان گرفت این است که بدون ِ شناخت ِ جسم هم می‌توانم شناخت ِ خاصی از خود داشته باشم اما آن قدر کامل و جامع نیست که با اطمینان جسم را از ذات ِ خودم سلب کنم.

مثال: فرض کنیم کسی می‌داند که زاویه محاط در نیم دایره قائمه است و مثلثی که با قطر ِ دایره و این زاویه رسم شود قائم‌الزاویه است. اما از قضیه مجذور ِ وتر مساوی با مجموع ِ مجذور ِ دو ضلع ِ دیگر است اطلاع ندارد( شک دارد، دارای ِ عقیده‌ی ِ غلط است ...)

حال او ادعا می‌کند که قائمه بودن را با وضوح و تمایز درک می‌کنم اما نسبت به رابطه‌ی ِ مجذور ِ وتر و دوضلع ِ دیگر شک دارم پس تساوی ِ مجذور ِ وتر با مجموع ِ مجذور ِ دو  ضلع ِ دیگر جز ِ ماهیت ِ این مثلث نیست، در صورتی که قائمه بودن جز ِ ماهیت ِ آن است.

چون بنا به گفته‌ی ِ دکارت خدا می‌تواند هر آن چه را واضح و متمایز ادراک کنم بیافریند زیرا خدا می‌تواند آن‌ها را از هم جدا کند. بنابراین خدا باید بتواند مثلثی قائم‌الزاویه بیافریند که مجذور ِ وتر مساوی ِ مجموع ِ مجذورهای ِ اضلاع ِ دیگرش نباشد.

در این جا ما می‌توانیم بگوییم فرد ِ مذکور درک ِ واضح و متمایزی از مثلث ِ قائم‌الزاویه ندارد. حال تضمینی هست که شناخت ما از نفس به عنوان ِ جوهر ِ اندیشنده از شناخت ِ او واضح‌تر و متمایزتر باشد.

2-1از طرفی دیگر چون وجود را از فکر می‌کنم نتیجه گرفتم، و این مفهوم را برای ِ تعریف ِ خود توسط ِ فکر ساخته‌ام، پس جای ِ تعجب نیست که فقط درکی به عنوان ِ موجود ِ اندیشنده از خود داشته باشم.

3-1نتیجه‌ی ِ این استدلال اکثر از مقدمات است و ما را به سمت ِ نظریه‌های ِ افلاطونی ِ انسان روح است و بدن افزار ِ او می‌کشاند. اگر پاسخ دهید که جسم را به طور ِ مطلق از خود سلب نکرده‌ام بل‌که از آن حیث که موجودی متفکرم،در نتیجه این تصور پیش می‌آید که شناخت ِ خودم به عنوان ِ موجودی متفکر شناخت ِ کامل و جامع نیست.

4-1 همان‌طور که هندسه‌دانان خط را طول ِ بدون ِ عرض و سطح را طول و عرض ِ بدون ِ ارتفاع می‌دانند، شما نیز قوه‌ی ِ اندیشنده را از امور ِ جسمانی مانند ِ امتداد تجرید کرده‌اید. اما همان‌گونه که در عالم ِ واقع طول ِ بی عرض و طول و عرض ِ بی ارتفاع وجود ندارد، قوه‌ی ِ اندیشنده نیز بدون ِ جسم وجود ندارد.

5-1قوه‌ تفکر با مغز و اعصاب ارتباط دارد، و این اشکال را تقویت می‌کند. در صورت ِ قائل شدن به جسمانی نبودن ِ نفس، این عقیده منکران ِ نفس درباره خواب بودن ِ نفس در کودکان و ساکت و خاموش بودنش در دیوانگان را صحیح جلوه می‌دهد.

بقای ِ نفس

آیا بقای ِ نفس به طور ِ واضح از این تمایز ِ خارجی نتیجه می‌شود؟

چگونه می‌توان به بی‌نفس بودن ِ حیوانات قائل شد؟ با این که آن‌ها دارای ِ درجه‌ای از شناخت هستند. مانند ِ گوسفندی که با دیدن ِ گرگ پا به فرار می‌گذارد.


2- درباره‌ی ِ خدا

اثباتِ خدا:

 الف)اگر مفهوم ِ خدا در من هست، پس خدا وجود دارد.

ب)من که واجد ِ این مفهومم، وجود را فقط از خدا می‌توانم بگیرم.

1-2 دکارت هنگامی که می‌خواهد با ریشه‌یابی ِ تصورات ِ در ذهن به اثبات ِ وجود ِ چیزی خارج از ذهن بپردازد. هنگامی که به حسیاتی مانند نور، رنگ، صدابو، مزه، گرما، سرما و ... می‌رسد می‌گوید: این‌ها چنان برایم تیره و تار است که حتا نمی‌‌دانم حقیقت دارد یا باطل است. مفاهیمی که از این کیفیات می‌سازم به راستی مفاهیم ِ واقعی‌اند یا نه... زیرا اگر چه پیش از این دریافتم که خطا به معنای ِ واقعی یا خطا به لحاظ ِ صورت تنها در تصدیقات ممکن است، با این همه ممکن است به لحاظ ِ ماده هم نوعی خطا در مفاهیم یافت شود و آن وقتی است که این مفاهیم از معدوم چنان حکایت کنند که گوئی شی[موجودی] است، مثلن مفهوم‌هائی که من از گرما و سرما دارم آن قدر از وضوح و تمایز به دور است که به وسیله‌ی ِ آن‌ها نمی‌توانم بگویم آیا سرما فقدان ِ گرماست یا گرما فقدان ِ سرماست و یا هر دو، کیفیاتی واقعی هستند یا واقعی نیستند؟ و چون[مانند ِ تصاویر] هیچ مفهومی نیست مگر آن که ظاهرن از چیزی حکایت می کند، اگر درست باشد که بگوییم سرما فقط فقدان ِ گرماست، خطا نامیدن ِ مفهومی که سرما را به صورت ِ امری واقعی و تحصلی به من می‌نمایاند کاری ناصواب نخواهد بود و هم‌چنین است مفاهیمی از این قبیل.

آرنو می‌گوید: شما از سرما مفهومی ایجابی در ذهن دارید که صرف ِ نبود ِ گرما نیست و این‌جا دکارت میان ِ تصور و تصدیق خلط کرده است. مفهوم ِ ایجابی ِ سرما همان سرماست که به نحو ِ ذهنی در ما وجود دارد. اگر سرما یک امر ِ سلبی ِ محض باشد، هیچ مفهوم ِ ایجابی از آن نمی‌توان داشت، بنابراین مفهومی که به لحاظ ِ ماده خطا باشد وجود ندارد.

آرنو برای ِ نشان دادن ِ صحت ِ مطلب از دکارت درباره‌ی ِ نامتناهی نقل می‌کند:«مفهوم یک موجود ِ نامتناهی، یک مفهوم ِ حقیقی است. زیرا گرچه می‌توان ادعا کرد که چنین موجودی وجود ندارد، ولی نمی‌توان مدعی شد که مفهوم ِ آن حاکی از هیچ چیز ِ واقعی نیست.»

حتا اگر تصور کنیم که سرما یک امر ِ ایجابی نباشد، ولی مفهومش در ذهن ِ من یک مفهوم ِ ایجابی است زیرا حاکی از یک وجود ِ عینی و واقعی است. حال اگر آن مفهوم، مفهوم ِ سرما نباشد اما مفهومی ایجابی است و اگر سرما خود امری عدمی باشد چگونه مفهومی ایجابی از آن نزد ِ من هست.

اما خود ِ مفهوم ِ سرما، حقیقی‌ترین مفهوم است. به همین ترتیب هم، مفهوم ِ خدا را حتا به لحاظ ِ ماده هم نباید خطا نامید، حتا اگر کسی مانند ِ بت‌پرستان، این مفهوم را به چیزی اطلاق کنند که خدا نیست.

1-1-2در آخر: مفهوم ِ سرما که آن را به لحاظ ِ ماده خطا می‌دانید حاکی از چه چیزی است؟ بدیهی است که حاکی از فقدان نمی‌تواند باشد زیرا آن‌گاه مفهوم ِ حقیقی است و حاکی از یک موجود ِ ایجابی نمی‌تواند باشد زیرا در این صورت مفهوم ِ سرما نیست.

2-1-2این موجود ِ ذهنی ِ ایجابی، که باعث می‌شود نتیجه بگیرید که این مفهوم به لحاظ ِ ماده خطاست چیست؟ اگر بگویید خودم هستم از آن حیث که در عدم سهیمم، در نتیجه وجود ِ ذهنی ِ ایجابی ِ یک مفهوم از عدم ناشی شده که با اصول ِ دکارت در تناقض است.

2-2آرنو ابتدا به اعتراض و پاسخ ِ اول اشاره می کند که دکارت در مقام ِ دفاع می گوید:«منشا خود بودن را باید به صورت ایجابی در نظر گرفت و رابطه او با خودش مانند ِ رابطه علت ِ تامه با معلول است.»

نمی‌توان پذیرفت خدا به صورت ِ ایجابی "منشا خود" باشد و از خود به عنوان ِ یک علت صادر شود. و فکر می کنم این یک تناقض ِ بدیهی است که چیزی به نحو ِ ایجابی "منشا خود" باشد. آرنو به این نتیجه می‌رسد که:«برای ِ این که "منشا خود" باشم، باید به "نحو ِ ایجابی" از خودم صادر شوم یعنی از خودم به عنوان ِ یک علت، به وجود آیم[واین محال است] بنابراین محال است که "منشا خود" باشم.»

برای ِ اثبات ِ کبرای ِ قیاس(هر آن چه که به نحوِ ایجابی نتواند علت ِ تامه خود باشد معلول است) آرنو از خلق ِ نو در هر لحظه دکارت استفاده می‌کند.

در مورد صغرای ِ قیاس[من نمی‌توانم به نحو ِ ایجابی و در واقع به نحو علی و معلولی از خودم ناشی شوم] باید گفت که بسیار بدیهی است.

دکارت در پاسخ به کاتروس ابتدا به تقدم و تغایر علت بر معلول در تصورات ِ رایج اشاره می‌کند. اما می‌گوید:« نور ِ فطرت اقتضا ندارد که در معنای ِ علت ِ فاعلی، ضرورتن تقدم بر معلول نهفته باشد» و از تغایر و تفاوت ِ علت و معلول سخن نمی‌گوید زیرا همان نور ِ فطرت به او اجازه نمی‌دهد.

1-2-2وقتی هر معلولی قائم به علتی است و وجودش را از او می‌گیرد، بدیهی است که نمی‌تواند خود معطی ِ وجود به خود باشد.

2-2-2میان ِ هر علت و معلولش رابطه‌ی ِ متقابل است و این رابطه بین ِ دو چیز ِ مختلف امکان‌پذیر است. علت دهنده‌ی ِ وجود و معلول گیرنده‌ی ِ وجود است، پس علت باید وجود داشته باشد تا بتواند آن را به معلول بدهد. در صورت ِ عدم ِ تقدم و یا حداقل عدم ِ تغیر ناممکن است.

3-2-2 دکارت:« نور ِ فطرت به ما می‌فهماند که فرق ِ ایجاد و ابقا، صرفن یک فرق ِ عقلی است» مطابق ِ همان نور ِ فطرت همان‌طور که چیزی نمی‌تواند موجد خودش باشد نمی‌تواند مبقی ِ خود باشد.

3-2خدا؛ در این مورد ِ خاص هم علت ِ خود بودن به معنی ِ سلبی می‌تواند باشد، نه به معنی ِ ایجابی.

1-3-2 دکارت می‌گوید موجودی که بالذات موجود است باید به معنای ِ ایجابی بالذات باشد زیرا اجزایِ زمان ناشی از هم نیستند و اگر جسمی تا کنون بالذات یعنی بدون ِ هیچ علتی موجود بوده دلیل بر آن نیست که در آینده هم باشد، مگر این که واجد ِ قدرتی باشد که او را دائم از نو خلق کند.

اما چنین استدلالی در مورد ِ موجود ِ به غایت کامل و نامتناهی صادق نیست. زیرا موجود ِ نامتناهی متضمن ِ دوام ِ نامتناهی است و زمانمند نیست. بنابراین اگر موجود ِ نامتناهی را برای ِ یک لحظه هم موجود بدانیم، در می‌یابیم که او همواره وجود داشته است.

آگوستینوس حتا پرسش از این که چرا خدا وجود دارد را دارای ِ اشکال می‌داند زیرا خداوند را متضمن ِ مفاهیم ِ قبل و بعد می کند.

2-3-2 خدا را نمی‌توان به معنای ِ ایجابی "منشا خود" دانست، همان طور که دکارت هم او را ابقا کننده خود می‌داند. اما در مورد ِ نامتناهی باید ابقا و ایجاد را به یک اندازه نفی کرد. زیرا نامتناهی دارای ِ فعلیت ِ محض است و ابقا خود نشان‌ از یک استمرار و قوه و استعداد دارد. در نظر گرفتن ِ خدا به عنوان ِ مبدا خود به صورت ِ ایجابی ناشی از نقصان ِ عقل ِ ماست که او را به  صورت ِ مخلوقات تصور می‌کنیم.

3-3-2 ما می‌توانیم از علت ِ فاعلی ِ یک چیز از حیث ِ وجود سوال کنیم نه از حیث ِ ماهیتی. بنابراین می‌توانیم بپرسیم این مثلث را چه کسی به وجود آورده اما نمی توانیم بپرسیم علت ِ فاعلی ِ این که مجموع ِ زوایای ِ مثلث دوقائمه است کیست؟ لذا علت ِ فاعلی و غائی فقط در رابطه با وجود معنا دارند و ریاضی‌دان‌ها هم به همین سبب این دو علت را کنار می‌گذارند.

وجود و استمرار ِ وجود هم جز ِ ماهیت ِ نامتناهی است. لذا نباید برای ِ علت ِ وجود ِ خدا در

 پی ِ علت ِ فاعلی باشیم، بل‌که طبیعت ِ یک موجود ِ نامتناهی چنین است. بنابراین ادعای ِ دکارت مبنی بر این‌که «در مورد ِ هرچیزی می‌توانیم بپرسیم چرا وجود دارد؟ خواه از علت ِ فاعلی و خواه از این که چرا علت ِ فاعلی ندارد؟» مردود است. زیرا در مورد ِ خدا پاسخ این است که "او خداست". در مورد ِ خدا وجود و ماهیت یکی است و موجوداتی که وجود و ماهیتشان از هم قابل ِ تفکیک است نیاز به علت ِ فاعلی دارند.

پس بر خلاف ِ نظر ِ دکارت چیزی نمی‌تواند با خود رابطه علت فاعلی و معلول داشته باشد تا بتوان به علت ِ نخستینی قائل شد و از تسلسل گریخت.

4-2 دور ِ دکارتی: «برای ِ این عقیده که "آن چه به وضوح و تمایز درک می‌کنیم صحیح است" تنها دلیل ِ یقینی که داریم این واقعیت است که خدا وجود دارد.» اما فقط وقتی می‌توانیم به وجود ِ خدا یقن کنیم که آن را با وضوح و تمایز درک کنیم.

5-2 دکارت می‌گوید ازآن‌جا که موجودی متفکر است، هیچ چیز در ذهن ِ او وجود ندارد که وی از آن آگاه نباشد.

اما چیزهای ِ زیادی در ذهن است که از آن آگاه نیستیم. ذهن ِ کودکی که در شکم ِ مادر است دارای ِ قوه تفکر است ولی کودک از آن آگاه نیست.


اشکالات ِ کلامی

1- شکی که در کتاب ِ تاملات به کار رفته بسیار تندتر و صریح‌تر از شک ِ گفتار در روش است که می‌تواند سبب ِ بروز ِ خطراتی شود. بهتر می‌بود تامل ِ اول همراه با مقدمه‌ای بود که در این مورد تذکرات ِ لازم را به خواننده بدهد. این شک باید نمایشی‌تر می‌بود تا خواننده زیاد با آن همراه نشود.

2- دو مورد ِ مغفول در تاملات:

1-2 در بحث پیرامون ِ کشف ِ علت ِ خطا، از اشتباه در تمییز ِ حقیقت و خطا بحث می‌شود اما به اشتباه به جست‌وجوی ِ خیر وشر اخلاقی نمی‌پردازد.

زیرا بحث پیرامون ِ حقیقت و خطا منظور ِ نویسنده را می‌رساند و بسط ِ بحث به امور ِ اخلاقی باعث ِ سخت‌ترین اعتراضات می‌شود و در واقع دکارت می‌خواهد از بحث و جدال ِ بیش‌تر پرهیز کند.(در واقع آرنو به کنایه این مطلب را بیان می کند)

2-2 چرا پس از وضع ِ قاعده‌ی ِ وضوح و تمایز فقط از موضوعات ِ مرتبط با علوم ِ نظری بحث می‌کند  نه از اموری که به ایمان ما و سلوک ِ زندگی مربوط می‌شود.

آرنو نظر ِ آگوستینوس پیرامون ِ شناخت،باور و تعصب را بیان می کند و دکارت را متهم می‌کند برای ِ پرهیز از افتادن به ورطه تعصب از باورها(ایمان‌ها) که تحت ِ تاثیر ِ حجیت ِ قوی است دوری می‌کند.

در این دوره که مردم گرایش ِ شدیدی به کفر دارند فلسفه‌ی ِ وی می‌تواند مورد ِ سواستفاده قرار گیرد.

3- زمینه‌ی ِ اصلی رنجش ِ متکلمین ناتوانی ِ فلسفه‌ی ِ دکارت در توجیه عشای ِ ربانی است. طبق ِ اصول ِ مذهب ِ ما از نان ِ مراسم ِ عشای ِ ربانی، جوهر ِ نان زایل می‌شود و فقط اعراض ِ آن باقی می‌ماند. اما این اعراض عبارتند از: امتداد، شکل، رنگ، بو، مزه و سایر ِ کیفیات ِ محسوس. در صورتی که دکارت جز حرکات ِ خاص ِ اجسام ِ خُرد که ما را احاطه کرده است و ما به وسیله‌ی ِ آن‌ها تاثیرات ِ مختلفی را ادراک می‌کنیم که بعدن آن‌ها را رنگ و طعم و بو می‌نامیم، هیچ کیفیات ِ حسی دیگری را نمی‌شناسد. بنابراین در این جا فقط شکل و امتداد و قابلیت ِ حرکت باقی می‌ماند. اما دکارت قبول ندارد که این نیروها را بتوان جدا و مستقل از جوهر که زیرنهاد آن‌هاست، ادراک کرد و در نتیجه این نیروها نمی‌توانند جدا از آن جوهر وجود داشته باشند.

دکارت فقط به یک تمایز ِ صوری میان ِ این حالات و جوهر اذهان دارد، که حتا با قدرت ِ الهی هم نمی توان آن‌ها را از هم تفکیک کرد.


اعتراضات و پاسخ ها ترجمه علی افضلی علمی فرهنگی

تاریخ فلسفه کاپلستون جلد دوم فلسفه قرون وسطا ترجمه ابراهیم دادجو علمی فرهنگی

دانشنامه استنفورد


جاودانگی

چهارشنبه 23 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 10:23 ب.ظ

شب

در عطش ِ جاودانگی

پنجه در گیسوان ِ تو افکند

غزل ِ آخر

چهارشنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 03:41 ب.ظ

تو مرا شاعر کردی و پشیمان کردی

خیمه‌ی ِ سوخته را نیز تو ویران کردی

 

هیچ رحمی نَبُوَد در دل ِ رفتار ِ تو آه!

لنگ آهو بچه را طعمه‌ی ِ شیران کردی

 

آن که از بام به شام در پی ِ مطرب‌ها بود

ساکن و دربه‌در ِ کوی ِ طبیبان کردی

 

خنده بگریخت و گریه شده کار ِ من و دل

حاصل از دشنه که تو در لب ِ خندان کردی

 

دل چو دریا بود آرام، آبی، زیبا

وه چه شوری به سر ِ موج ِ پریشان کردی

 

گرچه آزاد گشودم پر و بال از پی ِ تو

مرغ ِ آزاد پَر بستی و در خیل ِ اسیران کردی

 

خشک‌سالی ِ جهان گشت به لطف ِ تو تمام

آسمان را به حال ِ من ِ مسکین تو گریان کردی

 

پوچی ِ زندگی و سختی در ره بودن

با سفر کردن ِ خود باز دو چندان کردی

 

هم چو یوسف شده‌ام گم، اما نه عزیز

تو خود این گم شده در چاه ِ زنخدان کردی

 

نه به چشم مانده سوئی و نه در رگ خونی

جوی ِ خون جاری از سوی ِ دو چشمان کردی

 

دولت ِ عشق ِ تو ما را چه به افلاس نشاند

ای بسا عاشق هم‌پای ِ گدایان کردی

 

باخت آرش همه را بر سر ِ رویای ِ تو حیف

شب ِ رویازده صبح ِ هوش‌یاران کردی

کوه‌زاد

جمعه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1394 ساعت 10:03 ب.ظ

آن که در میانه‌ی ِ کوه زاده شد را

هیچ گریزگاهی نیست

هیچ دستی

     صدائی

   و نوری

تا بگیرد

  بشنود

و ببیند

بر دیواره‌ی ِ کوه پنجه می‌افکند

و از شنیدن ِ صدای ِ ناخن‌هایش

بر خویش می‌لرزد

قلب ِ تپنده‌ی ِ تنهائی

باید که در خویش فروریزد

تا کوه

استوار بر جای ماند

سکوت

دوشنبه 10 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 10:48 ب.ظ

گل‌های ِ سرخ

در مشت‌های ِ بسته

                         پوسیدند

و مشت‌های ِ بسته

در باد

                         پژمردند


دندان‌ها کلمات را از هم دریدند

و لب‌ها لحظه‌ای هم

برای ِ گریز

از هم نگشودند


چه کوتاه بود

عمر ِ گل

          و دست

                   و دهان

و چه بلند بود

ســـــکـــــوت

بازگشت

شنبه 8 فروردین‌ماه سال 1394 ساعت 12:25 ق.ظ

تا آمدی شکفت جهان ِ فسرده‌ام

گل داد و شد بهار، گلستان ِ مرده‌ام

 

در هر پیام ِ تو نفسی از حیات بود

با این پیام‌هاست که بیدار و زنده‌ام

 

پیغام ِ تو نه چشم توان خواند یا دهان

با جان ز ِ بر کرده و با دل بخوانده‌ام

 

آوای ِ خوب ِ تو چه سمائی‌ست ای عزیز

بیهوش همه گوش شدم تا شنیده‌ام

 

گر باد ِ موافق بوزد از جوانبت

کشتی ِ اشتیاق به سوی ِ تو رانده‌ام

 

همای ِ اوج ِ سعادت به دام ِ ما افتاد

چو خود که در دام ِ مهر ِ تو فتاده‌ام

 

چه انتظار کشیدم چه خون ِ دل خوردم

ولی بر سر ِ پیمان با تو مانده‌ام

 

اجر ِ آن کوه ِ بلند ِ انتظار و صبر را

تنها به یک سلام ز ِ دنیا گرفته‌ام

 

شب‌ها چه روشن است و بیدار گشته ماه

ماه ِ فلک خموش، نظر در رخ ِ چون ماه کرده‌ام

بهار

جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:26 ب.ظ

سبوی ِ غم شکن و از سبوی ِ باده بنوش

بهار گشت تو نیز هم به شادمانی کوش


نوای ِ سبزه و گل، شور و نغمه‌ی ِ بلبل

تو هم به رقص درآ و بیا به جوش و خروش

برچسب‌ها: بهار، بهاریه

یاد

جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 12:54 ق.ظ

بازآمدی کنون به خیالات ِ خام ِ من

تا پر بکنی فاصله‌ی ِ صبح و شام ِ من

 

پرواز کرده‌ام به سپهر و هوای ِ تو

اما تو چه خوش دور نشستی ز ِ بام ِ من

 

این توسن ِ سخن که به گردت نمی‌رسد

حق ِ تو کجا می‌توان دهد کلام ِ من

 

من با تو خوش بُدم، بیا ببین چه ناخوشم

گشته فلک غمین، ز ِ حزن ِ مدام ِ من

 

این آتش ِ درون نمی‌سازد و خراب

کرده‌ست تا تمام بسوزد تمام ِ من

 

شکر چه تلخ مزه می‌دهد شکردهان

شیرین شده شهید ز ِ تلخی ِ کام ِ من

 

سرتاسر ِ سما پُر ِ مرغ ِ خیال ِ توست

آیا شود سما، بیفتد به دام ِ من

 

دریای ِ تشنه چشم بدارد به چشم ِ من

بر چشمه‌ی ِ جوشان و رود ِ پردوام ِ من

 

بی تو شراب نه، که حق است شوکران

لبریز کند کوزه و سبو و جام ِ من

 

صدبار گفته‌ام که از تو گذر کنم

اما نمی‌رسم به صد ِ ناتمام ِ من

 

دیشب به راه ِ باد نشستم که تا شود

آکنده ز عطر ِ خوش ِ تن‌ات مشام ِ من

 

آرش که نیست شد ز ِ هستی ِ دور ِ تو

باید که زنده‌یاد نهند پیش ِ نام ِ من

تاملات ِ شبانه

پنج‌شنبه 21 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 03:58 ب.ظ

1

زمانی که یک متفکر ِ تازه‌کار بودم، فکر می‌کردم فوتبال و سایر ِ ورزش‌ها امری تهی و بی‌محتوایند و در اوج ِ انتقادی بودن شد: «فوتبال افیون ِ توده‌ها»!

اما حالا فکر می‌کنم کل ِ زندگی از یک بازی ِ فوتبال ِ 90 دقیقه‌ای پوچ‌تر و بی‌محتواتر است، چه رسد به بازی‌ای که به وقت ِ اضافه و پنالتی برسد!

 

2

این روزها فکر می‌کنم انسان در آن چه می‌شود همان قدر نقش دارد که سیب ِ رسته بر شاخه.

در حضور ِ خاک، ریشه، تنه، شاخه، خورشید، باد، آب، باغبان و ... دیگر چه جائی برای ِ شدن ِ سیب باقی می‌ماند.

سیب هم مثل ِ انسان بر شاخه منتظر ِ چیده شدن است.

 

3

صبح که از خواب برمی‌خیزیم چه می‌کنیم؟

صبحانه می‌خوریم.

که چه شود؟

که زنده بمانیم.

برای ِ چه زنده بمانیم؟

برای ِ این که زندگی کنیم.

زندگی چیست؟

 

هر کاری که از بیداری تا خواب انجام می‌دهیم برای ِ معنا بخشیدن به زندگی است.

سر ِ کار می‌رویم، با دیگران در ارتباط هستیم، عاشق می‌شویم، دوست پیدا می‌کنیم، به هنر می پردازیم، کتاب می‌خوانیم و ... این‌ها همه در آخر راهی برای ِ فرار از خود است. گویا هیچ کس تحمل ِ خود را ندارد و برای ِ گریز از خود به هر چیزی چنگ می‌زند.

 

4

شاید تنها چیزی که انسان‌ها در برابر ِ آن با هم برابرند زمان باشد، که بر همه یکسان می‌گذرد.

 

5

زندگی مسئله‌ای است که حل نمی‌شود، فراموش می‌شود.

 

6

به‌جاترین نکته در تولد ِ انسان این است که در بیمارستان به دنیا می آید.

به نظر می‌رسد علم ِ پزشکی هنوز صراحت ِ گفتن ِ حقیقت به همه‌ی ِ بیماران را ندارد.

ترک و تنهائی

جمعه 17 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 07:40 ب.ظ

چند روزی بود که از خانه‌ی ِ همسایه صدای ِ پرسوز و گدازی به گوش می‌رسید. صدای ِ خودش بود.پس از رفتن ِ دختر و دامادش شروع شده بود. اشعاری که می‌خواند نامفهوم بود، اما می‌شد از لحن و صدایش حدس زد، اشعاری عاشقانه و درباره‌ی ِ فراق،جدائی و تنهائی است.

بیش‌تر شبیه صدای ِ نی بود. نی‌ای که چوپان‌ها در صحرا و مسافران در میانه‌ی ِ راه برای ِ دل خود می‌نوازند، تا دوری ِ خانه را دمی فراموش کنند.

زنش سالیان ِ پیش مرده بود. تقریبن میان‌سال بود که بیماری زندگی‌اش را گرفت. هنگام ِ مرگ ِ همسرش، دو فرزندش نوجوان بودند. خودش فرزندان را بزرگ کرد. پسرش هفت سال و دخترش چهار سال ِ پیش ازدواج کردند و از شهر رفتند. تقریبن همیشه تنها بود.

اما تا کنون چنین صدائی را از خانه‌اش نشنیده بودم. چه در زمان ِ فوت ِ همسرش و حتا پس از عروسی و رفتن ِ دخترش که تنهای ِ تنها شده بود. در واقع اصلن عادت نداشت آواز بخواند، حتا وقتی برای آب دادن باغچه‌ی ِ نسبتن بزرگش به حیات می‌آمد. بسیار کم حرف بود. با یکی دو تا از همسایگان سلام-علیک داشت.

با ما هم به خاطر پزشک ِ مشترکمان آشنا شد، اما روابط  از همان سلام – علیک جلوتر نرفت. از آن آدم‌هائی بود که گاردشان در برابر ِ دیگران بسته است و نمی‌توان بهشان نزدیک شد. آشکارا از دیگران فاصله می‌گرفت و از هم‌کلام شدن پرهیز داشت.

آوازخوانی‌اش روزبه‌روز طولانی‌تر و بلندتر می‌شد. شاید غصه‌ها و سختی‌های ِ زندگی‌اش را تازه به خاطر آورده بود!

چند باری در کوچه دیدمش، اما نمی‌شد ازش پرسید که علت ِ خواندن‌های ِ سوزناکش چیست. سلامی به هم می‌کردیم و از کنار ِ هم رد می‌شدیم. مثل ِ همیشه!

فکرم را مشغول کرده بود اما راهی هم برای ِ پرداختن و حل ِ این مشغولیت نبود!

در ِ خانه را که باز کردم، دیدم دارد کلیدش را از جیب بیرون می آورد که درِ حیات ِ خانه‌اش را باز کند. سلام و احوال‌پرسی کردم. جواب داد و در ِ را باز کرد، یک لحظه ایستادم تا بپرسم چیزی شده یا نه که داخل شد و در را بست.

عجله داشتم و فرصت نبود که در ِ خانه‌اش را بزنم، هر چند نیاز به شجاعتی داشت که در خود نمی‌دیدم.

نوبت ِ دکتر داشتم. همین الان هم دیر شده بود و غرغرهای ِ منشی ِ افاده‌ای در انتظارم بود. با خودم گفتم پس از برگشتن از مطب ِ دکتر در ِ خانه‌اش را می‌زنم و احوالش را می‌پرسم، و اگر مشکلی دارد کمکش می‌کردم.

وارد ِ مطب که شدم پانزده دقیقه‌ای دیر شده بود و همین بهانه‌ای برای ِ شنیدن ِ صدای ِ گوش‌خراش ِ منشی بود. ای کاش می‌شد همان‌طور که چشم را می‌بندیم و چیزی نمی بینیم، گوش‌ها را هم می‌بستیم و چیزی نمی‌شنیدیم!

شاید چند میلیون ِ سال ِ دیگر جسم ِ انسان به چنین تکاملی برسد!

وارد ِ اتاق ِ پزشک شدم، جواب ِ آزمایش‌ها را دید و شروع به چکاپ‌های ِ معمول کرد. همین که صدای ِ منشی از سرم بیرون رفت، یاد ِ صدای ِ همسایه افتادم.

از دکتر پرسیدم: راستی حال ِ همسایه ما چه طور است؟

گفت: حال همسایه‌تان را از من می‌پرسی؟

گفتم: شما پزشکی، حال ِ همه‌ی ِ ملت را باید از شما پرسید!

گفت: هفت-هشت-ده روز پیش با دخترش آمده بود. دچار ِ حمله‌ی ِ قلبی شده بود و تنگی ِ نفسش شدیدتر. گفته بودم حتمن سیگار را ترک کند. ترک کرده؟

ناگهان جواب ِ همه‌ی ِ سوالات ِ چند روزه راجع به همسایه روشن شد.

گفتم: بله، ترک کرده.

غروب بود که به خانه رسیدم. از جلوی ِ خانه‌ی ِ همسایه که رد شدم در حیات داشت به باغچه آب می‌داد و زیر ِ لب آواز می‌خواند، نیاز نبود در بزنم و حالش را بپرسم.

 پیرمرد سیگار را ترک کرده بود.

 

برچسب‌ها: سیگار، داستان کوتاه

خشک‌سالی

پنج‌شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1393 ساعت 11:06 ق.ظ

دگر باری نباریده‌ست بارانی

به کوه و دشت و جنگل یا خیابانی


گلوی ِ ابرها خشکیده و چشم ِ زمین بسته‌ست

زِ لطف ِ بی‌کران ِ آسمان ِ بی‌کرانی


ولی چشمان ِ ما خیس است و پرآب است

زِ اندوه ابری است و از سر ِ خشم، طوفانی


رودها رفتند و ماهی‌ها به جا ماندند

رود ِ روی ِ گونه‌ها اما شده جاری و طغیانی


زِ بس خورشید تابیده‌ست بر آب و زمین و خاک

چشم‌ها مانده کنون در حسرت ِ یک روز ِ ظلمانی


اگر چه ما گم‌ایم از هم، زِ بس این‌جا شده تاریک

چراغ ِ چشم را با سنگ کُشت، عریان و پنهانی


تو گوئی ابر و باران هم سفر کردند از این‌جا

عجب حال و هوای ِ ما شده ابری‌ و بارانی


بهاران خون و تابستان و پاییز و زمستان خون

می‌بارد زِ دل، از دیده و از جان ِ انسانی


به تو گویند ای آرش، کمان ِ خویش را بردار

بگو مانده فقط نامی زِ یاران و دلیرانی

رباعیات ِ شبانه (3)

یکشنبه 30 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 03:08 ب.ظ

بس شب که سحر کردیم با لطف ِ شراب

با ساغر و می یا طرب و باده‌ی ِ ناب

یلداست بلند و غم ِ آن سنگین است

از دوست مدد خواه و ز ایام ِ شباب

برچسب‌ها: یلدا، شب یلدا

خیابان ِ خراب

جمعه 21 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 11:21 ب.ظ

در شهر ِ سیاه و مه گرفته

در خیابانی نمور و خیس از نور قرمز

زنانی

دخترانی

در کنار ِ شمع ِ خاموش ِ خیابان

منتظر تا کی رسند از راه و بیراه

نامردان ِ میدان!

شبی بیدار هم‌چون ماه

آرزوی ِ هر کدام

تا که فردا سفره‌ی ِ ایشان

نباشد خالی هم‌چون بستر ِ شب‌های ِ بی‌مهمان

شبی خواب‌اند در آغوش ِ سربازان ِ جسته از میدان

شبی دیگر کنار ِ قلدری، از درد و مرض ترسان

شبی هم بی‌صدا از ترس ِ نان و جان

زیر دست ِ حاکمی یا مومنی خوشنام

 

تو گوئی شرم دارد شهر

از چنین فرزند ِ بدنامی

تقاص ِ داغ ِ ننگش را

بداده است این خیابان، به بی‌نامی

خریداران ِ تن اما

صدایش می‌زنند پرآب و بس پرتاب:

«خیابان ِ خراب».

 

آن شهر ِ بدون ِ عشق و مهر و نور

خیابان‌های ِ دیگر را بسی دارد گرامی و از آن مغرور

هر خیابان به نام ِ نامی‌ای دارد صباحی چند

بستری تا کی رسد نوبت

به دیگر نامداران ِ دیار ِ خدعه و نیرنگ

چندی زیر ِ نام ِ جنگجویان ِ از میدان گریزان

که سد کرده‌است راه بر ایشان سنگی سخت

و سنگی سخت‌تر، فرق ِ سر را کرده خون‌ریزان

خیابانی دگر خفته است زیر ِ نام ِ قلدری پرزور و بی‌پندار

کو بسی کشته است جوانان را

تا شاید شود راه ِ صعودش زیر سم ِ اسبان ِ قدرت، اندکی هموار

مزد ِ او را داده‌اند با نام و اندک نان

کنون خوانند این قلدر به نام ِ پهلوان ِ پهلوانان

خیابانی دگر تنها اسیر ِ حاکمی مُرده است

بسی از زندگان مردند تا او مرد

و نامش خاطر ِ تلخ ِ خیابان را بسی آزرد

 

پس از چندی که چرخیدند چرخ ِ روز و چرخ ِ شب

شود دیگر

نام ِ سربازان وقلدرها و حاکم‌ها

 

درختان ِ کهن‌سال ِ خیابان‌ها

یاد دارند یک خیابان را

که نامش در امان بوده است

از گزند ِ باد و باران‌ها و توفان‌ها

وفا کرده است نامش، و بر او مانده است

دوست ودشمن به یک نام این خیابان را

صدا کرده است و برخوانده است

همان نامی که برخی به لب آرند

بس پرآب و بس پُرتاب:

«خیابان ِ خراب»

طلوع ِ زیبائی

پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 12:21 ق.ظ

عمل ِ جراحی ِ بینی‌ات

سرآغاز زیبائی بود

عقاید ِ قاتل

جمعه 2 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 08:32 ب.ظ

نباید کسی را به خاطر ِ عقیده‌اش کشت.

اما با کسی که عقیده‌اش کشتن ِ دیگران است چه باید کرد؟

( تعداد کل: 96 )
   1       2       3       4       5       ...       7    >>