X
تبلیغات
رایتل

«دانای ِکل» چندان هم دانای ِ کل نیست

جمعه 11 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 11:19 ق.ظ

توضیح: به پیشنهاد ِ دوست ِ گرامی و فرزانه جناب ِ آقای ِ حمید ِ حیاتی داستان ِ «دست ها» اثر ِ جناب ِ آقای ِ قاسم ِ کشکولی را خواندم. شرحی بر داستان نوشتم و برای ِ آقای ِ کشکولی فرستادم. ایشان هم  لطف کرده و نوشته ی ِ مرا در سایت ِ خود منتشر کردند.

سایت ِ آقای کشکولی

داستان «دست ها»

«در پس ِ پشت ِ دست ها» نوشته ی ِ آقای حیاتی

«دانای ِکل» چندان هم دانای ِ کل نیست - نوشته ی ِ بنده

                        *                                      *                                    *

«دانای ِکل» چندان هم دانای ِ کل نیست

برای ِ بسیاری از خوانندگانِ، این داستان یک داستان ِ مینی مال با یک پایان ِ غافلگیر کننده و جالب بیش تر نیست. اما نقد یا بهتر و درست تر بگوئیم تاویل و تفسیر ِ آقای ِ حیاتی از داستان ِ «دست ها» طیف ِ گسترده تری از خوانندگان را با کنه ِ اندیشه و پرسشی که داستان قصد ِ مطرح کردن ِ آن را به شکل ِ غیر ِ مستقیم دارد آشنا و درگیر می کند.

خلا این گونه تاویل و تفسیر ها و هم چنین این گونه داستان ها در ادبیات ِ ما بسیار چشم گیر است.

خواندن ِ داستان ِ دست ها  و سپس نوشته ی ِ آقای ِ حیاتی برای ِ من نیز راهگشا بود تا مطلبی پیرامون ِ داستان بنویسم . هر چند کمی دیر.

***

نویسنده از همان ابتدا با آوردن ِ روایتی از انجیل نشان می دهد که گویا علاوه بر داستان گوئی قرار است ما را به تاریخ نیز بکشاند.

در قسمت ِ اول هم بازی با واژه های ِ زنا(zena) و زناشوئی(zana shoie) که ذهن را به خوانش ِ آن به شکل ِ(zena shoie)، که همان شستن ِ زناست ترغیب می کند گویا گریزی ست به واژه شناسی و ریشه یابی واژه ها. گویا قرار است به ریشه ها رجوع کنیم.(متاسفانه نگارنده ی ِ این سطور اطلاع ِ دقیقی از این علم و این دو واژه ندارد.)

قسمت ِ دوم جولانگاه راوی ست، پس از گذشت ِ یک ساعت و یک دقیقه از قسمت ِ اول روایت می شود که حتمن به سکوت نگذشته و این از زیرکی راوی ست.

این قسمت که به سکوت می گذرد ملک طلق ِ راوی ست. هر آن چه که می خواهد می پزد و به خورد ِ ما می دهد و ما نیز تشنه ی ِ حقیقت!

راوی منتظر است تا سکوت شکسته شود و صدا و افکار شخصیت ها را برای ما روایت کند اما شکستن ِ سکوت آخرین روایت ِ او خواهد بود.

تا نیمه ی ِ قسمت ِ سوم هم، راوی هر آن طور که می خواهد روایت می کند . اما وقتی رافا شروع به «روایت» می کند گویا دیگر زمان ِ راوی (دانای ِ کل) هم به پایان رسیده.

داستان که تا این جا خیانت ِ شوهری به زنش بوده، ما را با خود به کجا ها که نبرده ناگهان با افتادن پرده دگرگون می شود.

این همه تلاش ِ راوی برای ِ ایجاد نفرت در ما[به این دست به زنانگی این دست توهین شده بود...] بدل می شود به یک خالی بندی ِ کودکانه آن هم پس از بار زدن ِ بنگ.

این بار ما داستانی را که قرار بوده در فصل اول تمام بشود تا آخر می خوانیم و متوجه می شویم «دانای ِکل» چندان هم دانای ِ کل نیست. چه بسا که علاوه بر نادانی فرتوت هم شده که نتوانسته اعترافات ِ رعنا را هم بشنود.

این دانای ِِکل که « فروتنانه حساب ِ خود را از خدایان جدا...» کرده(؟) و نماد ِ دانائی متافیزیکی ست همان طور که در گذشته از میانه ی ِ راه وارد ِ زندگی بشر شده در این داستان هم از میانه و پس از بار زدن ِ بنگ وارد ِ اتاق ِ رعنا و رافا شده است.

«دست ها» همان طور که اقای ِ حیاتی اشاره کرده اند دست های ِ متافیزیک هستند که در واقع عروسک گردان ِ خیمه شب بازی ِ اتاق ِ رافا و رعنا هستند تا زمانی که تیغ ِ کلام ِ رافا نخ ها را پاره نکرده و عروسک ها خود به سخن نیامده اند.

اما پرسشی که جای ِ مطرح کردن دارد این است : تا بخش ِ پایانی ِ قسمت ِ سوم (و همین طور در زندگی ِ بشری) چه کسی مقصر است؟

رافا و رعنا را که نمی توان مقصر شمرد . چرا که آن ها « خسته از روزمرگی بنگی بار زده اند و شروع کردند به خالی بندی». راوی هم که کارش را به خوبی انجام داده.

اما می رسیم به ما(کتاب و درست تر خوانندگان ِ کتاب). ما چرا گوش و چشممان را دربست در اختیار ِ راوی گذاشتیم؟ از چشم ِ او دیدیم و از زبان ِ او شنیدیم. به او به عنوان ِ دانای ِ کل ایمان اوردیم و نگریستیم. نمود ِ ابژه در ذهنمان،به عنوان ِ سوژه، آن چیزی بود که از شیشه ی ِ عینک ِ متافیزیک می گذشت که راوی  سازنده ی ِ آن بود.

حقیقت آن زمان رخ عیان می کند که به سراغ ِ تن می رویم «که از هر کلامی صادق تر است» . عینک ِ متافیزیک را دور می اندازیم و با گوش و چشم ِ جسم مان حقیقت را در آغوش می گیریم.

«دست ها»، پیش و بیش ازاین که داستان ِ رافا و رعنا باشد داستان ِ بازی خوردگی ِ خود ِ «ما» است.

 

نظرات (13)
جمعه 11 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 04:53 ب.ظ
داستان و کل ماجراهای پس از داستان یعنی آن دو نقد که یکی به قلم شما بود را خواندم. نظری به بپای داستانی گذاشتن یا حتی نقد کوتاه و مختصری بر آن نوشتن چندان کار دشواری نیست. یعنی معمولا و برای مخاطبان روخوانی چون من چنین است!
اما نقد نقد نوشتن یا حتی نظر به پای نقد گذاشتن چندان آسان نیست حتی برای مخاطبان روخوانی چون من!! درواقع عصاره داستان و محتوا اکنون گرفته شده و لب کلام از زبان منتقد گفته شده مثل نوشته آقای حیاتی. (هم شما و هم آقای حیاتی به محتوای داستان توجه نشان داده و نه ساختار ادبیات آن.)
باری بنده هم سعی می کنم به محتوای نقد شما نظری داشته باشم و نه ساختار و باقی قضایای تخصصی تر که از سواد من خارج است.
(گویا این مقدمه طولانی شد!)
از نیچه به این سو را عصر نسبیت گرایی. پساساختار یا همان پست مدرنیسم نامیده اند. در حوزه ادبیات دستاورده پست مدرنیسم را مرگ نویسنده به معنای خارج شده داستان از محتوای مورد نظر او بوده است یعنی هرآنچه توی مخاطب داسنتی درست است نه آنچه نویسنده تلاش بیانش را داشته.
در چنین اوضاع و احوالی کندوکاو محتوی به نظر من چندان جایز نیست به این معنا که: چنین نیست و چنان است... .
حتی به جای نویسنده نشستن و سعی در تماشای قضایا از نگاه او هم درست به نظر نمی رسد اما می توان با نگاهی دقیق تر به فیزیک داستان هرآنچه می بینیم و هرآنچه راوی در اختیارمان قرار داده شاید بهتر بتوان به لایه های زیرین داستان دست پیدا کرد نه وام گرفتن است تئوری های فلسفی.
آرش عزیز!
آنچه من از نقد شما دانستم این بود که نه نویسنده که حتی مخاطب را هم کشته ای! اگر بخواهم با الفاظ بازی کنم می توانم نقد شما را نقدی "فراساختارکرایی" بنامم! شما اکنون نه تنها محتوا را از داستان گرفته اید که حتی نگاه را هم از خواننده داستان گرفته و او را به نگاهی دیگر فراخوانده اید آن هم در حالیکه دیگر چیزی برای "دیدن" باقی نمانده است.
البته منظور این نیست که نقد از محتوا بسیار دور است که البته به نظر من به زیبایی و شاید بسیار دقیق محتوا را گزارش کرده اما منظور نوع نقد بود که "راوی" را هم از اعتبار انداخت است.
باری شاید اگر من هم بجای شما بودم چنین می نوشتم‌‌. نمی دانم! داستان به اعتقاد من بیش از حد از ساختار ذهنی مخاطبان(نمی خواهم بگویم از ساختار پساساختار ادبیات امروزی!) خارج شده است و راوی بیشتر از همیشه عریان در داستان نمایان شده این موضوع داستان را هم جذاب برای مخاطبان و هم پیچیده برای منتقدان ساخته است.
امتیاز: 0 0
شنبه 12 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 12:31 ب.ظ
بی سوادی هم عجب دردیست!
من هنوز توی خماری بنگ ماندم!
درضمن اقا ارش این مثبت اندیشی که من از ان دم می زنم برای عوام الناس می باشد مارا چه به مثبت اندیشی!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 16 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 10:59 ب.ظ
به عبدالله بفرمایید درد گران تر بی سوادی ک.و.ن گ.ش.ا.د.ی.س.ت !
امتیاز: 0 0
شنبه 26 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 10:20 ق.ظ
سلام دوست قدیمی از این اجاره نشینی خسته نشدی؟ بابا یه خونه بخر
امتیاز: 0 0
دوشنبه 5 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 08:55 ق.ظ
از کامنتی که گذاشتید ممنونم. امیدوارم فرصت کنید بیشتر بنویسید .
پیروز باشید
امتیاز: 0 0
جمعه 16 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 06:55 ق.ظ

نقد شما را خواندم و در مواردی، کمی پسندیدم ( نه پسندیدم و نه خیلی پسندیدم ) فقط کمی پسندیدم
به نظر من، آن چیزی که یک شخص را، به فعل نقد کردن ترغیب می کند فراز و نشیب های یک اثر است که تاثیر خود را، بر خواننده و یا بیننده گذارده است.
قسمت اول:
داستان با آیاتی از انجیل که اشاراتی به سرگذشت "مری مگدالین"و یا همان"مریم مجدلیه"، نزدیکترین حواری به عیسی مسیح، آغاز می شود. سپس در ذکر مرجع آیه، نویسنده با بیان اینکه آیه ذکر شده از" فصل "هشتم انجیل به روایت یوحنا میباشد، اولین اشتباه خود را قلم میزند. این در حالی است که تقسیم بندی انجیلها بر اساس "باب" است و نه فصل
نویسنده آیه ذکرشده را، بهانه ِ موضوعی ِ داستان ِ خود قرار می دهد و داستان را با توصیف دو خطی ِ مکان و زمان و قهرمانان شروع می کند. سپس با تقلیدی کورکورانه، و ویرایشی خود خواسته از دو جمله معروف " آیا انسان مالک خود است " و "آیا خداوند مالک انسان است " سعی می کند به داستان عمقی، ذهنی و نگاهی اندیشمندانه ببخشد.
در ادامه داستان نویسنده با زمینه سازی که در چند سطر بالاتر (آیه) در ذهن خواننده ایجاد کرده است، کلینتون را وارد صحنه داستان میکند و سپس به روایت تم اصلی خود می پردازد.
قابل ذکر است که نویسنده بدون در نظر گرفتن اقتضای زمانی و مکانی، سه موقعیت نهفته زیر را، در داستان بیان می کند:
1- سرگذشت "مری مگدالین" در 2000 سال پیش، هدف ملایان و فرسیان از کار خود و برخورد و جواب عیسی به آنها
2- رابطه جنسی کلنتون با یکی از کارمندان کاخ سفید در زمان حال و در جامعه ای تحول یافته امریکا
3- داستان عشقبازی های رعنا و رافا و بیان موضوع خیانت در جامعه ایرانی با تفکراتی اسلامی
در مورد اول ما با موضوعی روبرو هستیم که توضیح کامل زوایای ماجرا در اینجا نمی گنجد، در این مورد فقط توجه کوتاهی به زمان( حدود 2000 سال پیش )، مکان (اورشلیم )، و افراد، بسیاری از مسائل را روشن می کند.
در مورد دوم، جامعه مردمی امریکا، مسئله رابطه جنسی کلینتون را از نظر انجام دادن یک عمل غیراخلاقی توسط چنین شخصی و در چنین جایگاهی مورد قضاوت قرار دادند و نه غیر
در مورد سوم، ما با این حقیقت دردناک دست به گریبانیم که تابوی زنا در جامعه ایرانی برای مردم قابل درک نیست.

این داستان در حالی به تقریر درآمده که نویسنده بدون توجه به موارد بالا، فقط موضوع مشترک آنها را دستمایه پیشروی داستان خود قرارداده است.
از آنجایی که نمی توان توقع داشت که نویسنده در قالب این داستان تمام موارد بالا را تمام و کمال لحاظ کند، اما می توان این انتظار را داشت که نمی بایست اینگونه بی رحمانه و سایه وار چنین مطالب مهمی را که اصل داستان از آن وام گرفته است را به حاشیه ببرد و آنها با ریسمانی نازک بهم متصل کند.

قسمت دوم:
در قسمت دوم داستان، کالبد شکافی واژه ها توسط نویسنده، و توجه ذره بینی شما آقای آرش شعبانی در شکستن کلمات و بازسلزی دوباره آنها به منظور یافتن معنایی متفاوت قابل تحسین است.
در ابتدای قسمت دوم، نویسنده، خواننده را در قالبی از سکوت بایکوت کرده و فرصت را غنیمت شمرده افکار خود را بیان نموده است.
در اواسط قسمت دوم، نویسنده می خواسته توانایی خود را در توصیف میکروسکوپی وجزئی وار از فضای خانه به رخ کشد، که در این مورد موفق عمل کرده است.
در پایان قسمت دوم، نویسنده خود را حتی از راوی جدا کرده و به جمع خوانندگان تحمیل می کند.

قسمت سوم:
در ابتدای این قسمت، نوسنده به زور سعی در به باور رساندن خواننده از فضای مشمئز کننده ایجاده شده دارد. و در ادامه، شاهد حرفها و دشنام های زن هستیم که دیگر از قالب ادبی متن درآمده است، که این موضوع به تنهایی می تواند منجر به از اعنبار افتادن یک داستان شود.
و جلو راندن داستان با این موضوع که زن از رابطه و خیانت همسر خود اطلاع داشته، تداعی کننده فیلمها و سرگذشت زنانی است که نه تنها، برای عشق، بلکه از سر ناچاری تن به زندگی می دهند.

در آخر داستان نیز نویسنده، با بیان اینکه به بنگ پناه برده و این داستان، زاییده تفکراتی اینچنینی است، برچسب شاگردی و تقلید از نویسنده ای بزرگ و صاحب سبک همچون هدایت را ( قبل از بیان دیگران) به خود می چسباند.


در ضمن فکر میکنم شما عنوان نقد خود را یعنی " دانای کل چندان هم دانای کل نیست " را از عنوان کتاب " من دانای کل هستم " از مصطفی مستور- 1383 به عاریه گرفته اید، که البته می توان اینکار را نشانی از مطالعه شما از کتابهایی خوش نوشت و خوش ساختار جامعه تلقی کرد و تا حدودی پی به دایره تفکرات شما برد.

البته من نقد آقای حمید حیاتی را خواندم. نقد اقای حیاتی در مورد انتخاب عنوان " دستها " برای داستان بسیار مناسب بود ولی از اینکه بخواهند اندیشه های فلسفی خود را به خاطر تقلید و ویرایش خود خواسته نویسنده از دو جمله معروف " آیا انسان مالک خود است " و " آیا خداوند مالک انسان است " در قالب و لفاف گفتار بزرگانی همچون نیچه، هایدگر، فوکو و دریدا بگنجانند را اصلا نمی پسندم.
قابل ذکر است که انسان امروزی پس از کشیدن افیون، مخدرات و خوردن مسکرات چنان غرق در تفکرات مالیخولیایی می شود که در مورد این نظریات فلسفی، بزرگانی نظیر نیچه، هایدگر، فوکو و دریدا و..... ( از آن دنیا ) را که سهل است خدا را نیز ( از آسمان ) دعوت به مناظره می کند.

در قسمت نظرها، نقد مختصر و موجز دمدمی را مطالعه کردم. نظر ایشان قابل تامل بود و درادامه باید گفت: از آنجایی که ما در عصر پست مدرنیسم بسر می بریم. و این عصر مسلما ادبیات پست مدرنیستی را به دنبال خود می کشد. باید این حق را به منتقدان بدهیم که هر گونه نوشته بدور ِ ازاصول و قاعده را فقط و تنها فقط بخاطر اینکه از هیچ قاعده ای پیروی نکرده در زمره آثار پست مدرنیسم نگنجانند. درست است که شاید بتوان "پست مدرن" را در لغت به " ساختارشکن " معنا کرد ولی باید توجه داشت که کلیه ادبیات پست مدرنیستی در عین بی قاعده گی و بی اصولی بر مبنای قوانین شکسته شده مدرنیستی و برقاعده ِ بی اصولی استوارند.


از آنجایی که خود بدون دعوت قلم به نوشتن نقدی در مورد داستان و همینطور نقدهای آقایان شعبانی و حیاتی زدم، مسلما این حق را به آنان می دهم که چنین رفتاری را تکرار کنند.
امتیاز: 0 0
یکشنبه 18 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 02:07 ق.ظ
ایما در مملکت شما هستیم. آفتابی شوید ببینیمتان.
امتیاز: 0 0
جمعه 23 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 02:48 ق.ظ
شما اگر به ننوشتن ادامه بدهید ایما را به کارهای بدی وادار می کنید و شاید به ورطه لمپنیزم بیاندازید!
امتیاز: 0 0
جمعه 23 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 04:13 ب.ظ
از داستانیهایی که در نیمه اش ، نویسنده کات میده و خوده خودش در داستان حضور پیدا میکنه و یه سری توضیحات به مخاطب میده در مورد فضا ، مکان ، شخصیتها و حتی از رموز داستان حرف میزنه ، خیلی خوشم نمیاد چون انگار سعی داره فکر کردن رو از مخاطب بگیره و هیچ تلاشی نکنه که خودش حدس بزنه و کشف کنه ... مثل همین داستان که در قسمت دومش با همچین چیزی برخورد کردم
ولی قسمت سوم این داستان برام خیلی جالب بود .. اونم اینکه رافا رو در رو با خواننده ها صحبت میکنه و از راوی حرف میزنه و در لابلای حرفاش باز یه سری اطلاعات در مورد شخصیت دیگه داستان بهمون میده !!

نقد شما روهم میتونم بگم مکملی برای خود داستان بود .

در کل جالب بود

شاد باشی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 28 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 05:20 ق.ظ
ایما چی دیگه چرا؟ مگه ایما دل نداریم؟!!
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 28 آذر‌ماه سال 1386 ساعت 04:15 ب.ظ
سلام آرش خان !
شما بودی که به اسم آرش برام یه کامنت گذاشتی یا یکی دیگه بوده ! اگه شما بودی ببخشید که من نشناختمون چون لینکتون رو ننوشتین .... اگه هم یه عزیز دیگه بوده که هیچی :دی
امتیاز: 0 0
دوشنبه 3 دی‌ماه سال 1386 ساعت 10:59 ب.ظ
با مطلبت پیرامون وبلاگ سخت موافقم

و چه زیبا گفتی که واقعا هم همین طوریه.آدم ناگهان شوری حس میکنه و قلمی میزنه.والا در حالت عادی وبلاگ نویسی در تعلیقه.
امتیاز: 0 0
شنبه 15 دی‌ماه سال 1386 ساعت 09:45 ب.ظ
سلام ودرودبرشما
شیوا وزیبا می نویسید.استفاده کردم عزیز.
امتیاز: 0 0
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد